سيد محمد كمره اى

206

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

تربيت خودسرى شنبه هفتم شعبان . - صبح پس از چايى با احمد مشغول چيدن برگ مو براى دلمه شده ، بعد مشغول نشاء كلم‌پيچ و گل براى روى مرزها . ناهار دلمه خوبى با برانى خورده ، چون در ظرف اين هفته گاهى سنگ‌ها به حياط پرت مىشد و نمىدانستم از كجاست ، احمد هم نقل كرد ديروز توى كوچه يك ريگى به سختى به گردن من خورد و خيلى صدمه زد . در اين بين كه ناهار مىخورديم صداى شيشه پنجره ما كه توى كوچه باز است بلند شد كه شكست . به عجله پشت دريچه رفتم ديدم اولاد شيخ محمود ورامينى قوم نير السلطان با قلاب‌سنگ فرار به توى خانه‌شان نمود . رفتم درب خانه آن‌ها در زده ، زنى آمد . گفتم مرد اين خانه كيست ؟ گفت محسن خان . گفتم كجا است ؟ گفت نيست . گفتم اين طفل شما اين كارها را مىكند . ديدم چندان اهميتى نداد ، گفت بچه است . به قدرى متألم شدم كه حد نداشت . زيرا همين عناصرند كه براى شهوات خود همه قسم صدمه و ضرر به نوع مىزنند و خود اين اطفال تكيه‌گاه به اقوام و پدر و مادر خود داشته ، پدرهاى آن‌ها هم در هرموقع به مقتضاى وقت براى پيشرفت شهوات تكيه‌گاه محكمى پيدا مىكنند . زمان ناصر الدين شاهى به امين اقدس امين السلطان نائب السلطنه ، زمان مظفر الدين شاه امير بهادر مفاخر الممالك ، زمان محمد على ميرزا به استبداد ، زمان مشروطه به اعتدال ، زمان تغيير رژيم روس به دمكرات ، در بين تحير ديدم پسره از راه آب خانه خودشان بيرون آمد و تيركمان دستش . چون ديدم اوليائش به قدرى محبت به طفل دارند كه ابدا راضى نيستند اوقات‌تلخى بكنند ، من هم اگر به اين قسم قناعت نمايم اين طفل مثل نائب حسينىهاى سابق و اولياء امور جرىتر خواهد شد . بعد ملتفت شدم شيشه همسايه خانه ما را هم شكسته بود . من آمدم و تيركمانش از دستش گرفته ديدم مىخواهد به هرزگى [ پس ] بگيرد . از جرأت او تعجب كردم . يكى زدم توى سرش ديدم فحش داد و گفت مىروم آژان بياورم . بعد من هم چند فحش به او دادم كه گمان كرده ورامين و زمان محمد على ميرزايى است . بعد سربازى از خانه نير السلطان آمد كه آقا گفته چرا اين پسره را زدى و تيركمانش را گرفتى ؟ گفتم آقا گه خورده كه حكومت هم مىكند . واقعا عجب روزگارى است كه انسان حيران مىماند . من از طفل اوقاتم تلخ نيست ، از